نمایشنامه...جن گیر

نمایشنامه...جن گیر

خیلی خیلی خلاصه

گویند مرا چو زاد مادر

ایا روزی به اسرار این اتفاقاaت

ماوراء طبیعی

این انعکاس سایه روح

که در حالت اغماء و برزخ

بین خواب و بیداری

جلوه میکند

کسی پی خواهد برد؟

چنان چسبیده احلیلم به خایه

که طفل منفظم بر ثدی دایه

و نشان شوم ان تا زنده ام

از روز ازل تا ابد

تا انجا که خارج از فهم و ادراک

بشر است

زندگی مرا زهر الود خواهد کرد

زهر الود نوشتم

ولی میخواستم بگویم داغ انرا

همیشه با خودم داشته و خواهم داشت

پستان به دهن گرفتن اموخت

چه ورطه هولناکی

سایه ای که روی دیوار خمیده

مثل اینست که هر چه مینویسم

با اشتهای هر چه تمامتر می مکد

برای کوه کندن التم کو

افکار پوچ باشد

ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه میکند

ایا این مردمی که شبیه من هستند

که ظاهرا احتیاجات وهوا هوس مرا دارند

برای گول زدن من نیستند

گرفتم چون کنم من حالتم کو

ایا یک مشت... نیستندکه فقط

برای مسخره کردن وگول زدن من بوجودامده اند

ایا انچه حس میکنم

میبینم و میسنجم

سرتا سر موهوم نیست

که با حقیقت خیلی فرق دارد؟

برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی

من یک شعاع افتاب درخشید

شبها بر گاهواره من

اما افسوس

این شعاع افتاب نبود

بلکه فقط یک پرتو گذرنده

یک ستاره پرنده بود

که بصورت یک زن

یا فرشته

به من تجلی کرد

و در روشنایی

ان

یک لحظه

فقط یک ثانیه

همه بدبختیهای زندگی خودم را دیدم

همانا سازدش چشم اخر این کور

به عظمت و شکوه ان پی بردم

و بعد این پرتو در گرداب تاریگی که باید ناپدید شود دوباره ناپدید شد

نه

نتوانستم

این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم

من ار چشمم بدین غایت شود شور

ولی یادگر چشم های جادویی

یا شراره کشنده چشمهایش در زندگی

من همیشه ماند

چطور میتوانم او را فراموش کنم

انقدر به زندگی من وابسته است...

بپروندمان از ره جادویی

بیامیختشان کژی و جادویی

نه اسم اورا نباید الوده به چیزهای زمینی

بکنم

بسان جوجه ازبیضه جسته

پستان بدهن گرفتن اموحت

نه

بعد از او من دیگر خودم را از جرگه احمق ها

ادمها

خوشبختها

بکلی بیرون کشیدم

شبها بر گاهواره من:

بعد از انکه ان دو چشم را دیدم

بعد از انکه او را دیدم

اصلا معنی و مفهوم و

ارزش

هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد

زنی با لباس سیاه کوتاه خم شده

خم شده

بیدار نشست و خفتن اموخت

مثل اینکه عکس من روی اینه دق افتاده باشد

پستان بدهن گرفتن اموخت

گویا بمن الهام شده

یک زن جوان

نه یک قرشته اسمانی

بیدار نشست و خفتن اموخت

نگاه میکرد

بی انکه نگاه کرده باشد

لبخند مدهوشانه

و بی اراده ای

کنار لبش خشک شده بود

مثل اینکه بفکر شخص غاءبی باشد

بیدار نشست و خفتن اموخت

از انجا بود که چشمهای مهیب افسونگر

چشمهای که مثل این بود که ب انسان سرزنش تلخی

میزند

چشمهای مضطرب

متعجب

تهدید کننده

وعده دهنده او را

دیدم

پرتو زندگی من روی این گویهای براق پر معنی

ممزوج و در ته ان جذ ب شد

بدین بود بنیاد ...شوم

جهان شد مر اورا چو یک مهره موم

چشمهای مورب ترکمنی که یک فروغ ماورا ئ طبیعی و مست کننده داشت

مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسناک و ماوراء طبیعی دیده بود که هر کس

نمی توانست ببیند

گونهای برجسته

پیشانی بلند

ابروهای باریک بهم پیوسته

لبهای گوشتالوی نیمه باز

لبهایی که مثل این بود تازه از یک بوسه گرم

طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده

موهای ژولیده سیاه

و نامرتب

دور صورت مهتابی

او را گرفته بود و یک رشته از ان روی شقیقهاش

چسبیده بود

لطافت اعضاء و بی اعتناءی اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او

حکایت میکرد

برای کوه کندن التم کو

حالت افسرده و شادی غم انگیزش همه اینها نشان میداد که او مانند مردمان عادی

نیست

اصلا

خوشگلی او معمولی نبود

او مثل یک منظره روءیای افیونی بمن جلوه کرد

او همان حرارت عشقی مهر گیاه را در من تولید کرد

اندام نازک و کشیده

خط مناسبی که از شانه

میان تهی

کپل

میان تنه

ساق پاهایش

سینه

پستان ها

پایین میرفت

مثل این بود

که تن او را

از اغوش جفتش بیرون کشیده با شند

مثل ماده مهر گیاه بود که از بغل جفتش جدا کرده با شند

میخواست از روی جویی که بین او و پیره مرد فاصله

داشت بپرد ولی نتوانست

انوقت پیرزن

زد زیر خنده

خنده خشک و زننده ای بود

که مو را بتن ادم راست میکرد

قصد داشت بپرد ولی نتوانست

انوقت پیر زن زد زیر خنده

خنده خشک و زننده ای بود

که مو را بتن ادم راست میکرد

یک خنده سخت دو رگه و مسخره

بی انکه خودش تغییری بکند

مثل انعکاس خنده ای بود

که از میان تهی بیرون امده باشد

...

پس از پرواز باز تیز چنگم

به کف یک...باشدبا...

...

یک نوع لرزه پر از کیف

ووحشت

بود

هوا تاریک میشد

چراغ دود میزد

ولی لرزه مکیف و ترسناکی که در خودم حس کرده بودم

هنوز اثرش باقی بود

زندگی من از این لحظه تغییر کرد

به یک نگاه کافی بود

برای اینکه ان فرشته اسمانی

ان زن اثیری

تا انجا که فهم بشری

عاجز از ادراک ان است

اگر چون زیر دست وپا بریزد

به جان تو که کیرم بر نخیزد

در این وقت از خود بی خود شده بودم

شراره چشمهایش

رنگش

بویش

حرکاتش

مثل اینکه روانش

در زندگی پیشین

در عالم مثال

با روان من همجوار بوده

از یک اصل و یک ماده بوده

اگر گاهی نگیر د بول پیشم

نیاید یادی از راحیل خویشم

و بایستی که بهم ملحق شده باشیم

میبایستی در این زندگی نزدیک او بوده باشم

هر گز نمی خواستم او را لمس بکنم

فقط اشعه نا مرءی که از تن ما خارج و بهم امیخته میشد

کافی بود

این پیشامد وحشت انگیزکه باولین نگاه

بنظر من اشنا امد

ایا رابطه مرموزی میان انها وجود داشته است

در این دنیای پست

یا عشق او را میخواستم

و یا عشق هیچکس

ایا ممکن بود کس دیگری در من تاثیر بکند

ولی خنده خشک و زننده پیر زن

این خنده مشعوم

رابطه ما را از هم پاره کرد

شبها بر گاهواره من

تمام شب را به این فکر بودم

چندین بار خواستم

از روزنه دیوار نگاه کنم

ولی ازصدای ماوراء طبیعی

صدای خنده پیره زن

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه راه رفتن اموخت

تا روز بعد را به همین فکر بودم

ایا میتوانستم از دیدارش بکلی چشم بپوشم

فردای ان روز بالاخره

با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم

بروم سر جایش ولی همینکه پرده

جلو پستو را پس زدم و نگاه کردم

دیوار سیاه تاریک

که سرتا سر زندگی مرا فرا گرفته

جلو من بود

شبها بر گاهواره من

اصلا هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نمی شود

روزنه چها ر گوشه دیوار به کلی مسدود و از جنس آن شده بود

گویند مرا چو زاد مادر

مثل اینکه از ابتدا وجود نداشته است

ولی هر چه دیوانه وار روی بدنه دیوار مشت میزدم و گوش میدادم

یا جلوی چراغ نگاه میکردم

کمترین نشانه ای از روزنه دیوار دیده نمی شد

و دیوار کلفت و قطور

ضربه های من کارگر نبود

یکپارچه سرب شده بود

بیدار نشست و خفتن آموخت

اصلا فهمیدم که همه این کارها بیهوده است

زیرا او نمی توانست با چیزهای این دنیارابطه و وا بستگی داشته باشد

مثلا آبی که او گیسوانش را با آن شستشو میداده

بایستی از یک چشمه منحصر بفرد ناشناس و یا غار سحرآمیزی بوده باشد.

لباس او از تار وپود پشم و پنبه معمولی نبوده و دستهای مادی

دستهای آدمی آن را ندوخته بود

او یک وجود بر گزیده بود

مطمعن شدم اگر اب معمولی برویش میزد

صورتش میپلاسیدواگر با انگشتان ظریف و بلندش گل نیلوفر

معمولی را میچید

انگشتش مثل ورق کل پژمرده میشد

اگر چون زیر دست وپا بریزد

به جان تو که کیرم برنخیزد

برو مرد عزیز این سوءظن چیست

جنون است این که داری سوءظن نیست

او بود که حس پرستش را در من تولید

کرد

برای من سرچشمه تعجب و الهام

ناگفتنی بود

پس هستی من ز هستی اوست

حس کردم که زندگیم برای همیشه

بیهوده و گم شده

د قیقه

دقیقه

فکر او

اندام او

خیلی سفت تر از پیش

جلو چشمم

از میان روزنه اتاقم

مثل شبی که فکر و منطق مردم را فرا گرفته

از میان سوراخ چهار گوشه که به بیرون باز می شد و دایم جلو چشم بود

که طفل منفظم بر ثدی دایه

آیا من حقیقتا با او ملاقات کرده بودم؟

الفاظ نهاد وگفتن آموخت

دراین دقیقه ها که درست مدت آن یادم نیست

خیلی سخت تر از همیشه

صورت هول محو ومثل اینکه از پشت ابر ودود ظاهر شده باشد

صورت بی حرکت و حالتش

مثل نقاشیهای روی جلد قلمدان

جلو چشمم مجسم بود

یک حرف و دو حرف بر زبانم

دیدم یک هیکل سیاهپوش

هیکل زنی روی سکوی در خانه ام نشسته

دو چشم مورب

دو چشم درشت سیاه

خیره می شد بی آنکه نگاه بکند

شناختم

اگر او را سابق بر این ندیده بودم

می شناختم

نه گول نخورده بودم

این هیکل سیاهپوش او بود

مات و منگ ایستادم

او مثل کسی که راه را بشناسد از روی سکو بلند شد

از دالان تاریک گذشت

او روی تختخواب من بود

نمی دانستم که او مرا می بیند یا نه

صدایم را می توانست بشنود یا نه

ظاهرا نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت

مثل این بود که بدون اراده آمده بود

در این لحظه

هیچ موجودی حالاتی را که طی کردم نمی تواند تصور بکند

یک حرف و دو حرف بر زبانم

نه گول نخورده بودم

این همان زن

همان دختر بود که بدون تعجب

بدون یک کلمه حرف

وارد اتاق من شده بود

همیشه پیش خودم تصور می کردم که اولین برخورد ما

همینطور خواهد بود

این حالت برایم حکم یک خواب ژرف بی پایان را داشت

چون باید به خواب خیلی عمیق رفت تا بشود

چنین خوابی را دید و این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت

چون در حالت ازل و ابد نمی شود حرف زد

الفاظ نهاد و گفتن اموخت

برای من اودر عین حال یک زن بود

مثل اینکه عکس من روی اینه دق افتاده باشد

من همیشه شکل پدرم را پیش خودم همین طورتصور میکردم

مثل اینکه قوتم را ازدرون وجودم بیرون میکشند

از این دم از این ساعت ویا ابدیت خفه میشدم

رنگ صورتش مهتابی و از پشت رخت

سیاه نازکی که چسب تنش بود

میان تنش

خط ساق پا بازو ودوطرف پستان

تمام تنش پیدا بود

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه گل شکفتن اموخت

یک پیاله ای شراب از لای دندانهای کلید شده اش

اهسته

در چشم او ریختم

دستم را از توی

پیش سینه او برده

توی پستان و قلبش

کمترین تپشی

احساس نمیشد

اینه دق را آوردم

جلوی چشم او گرفتم

ولی کمترین اثری از

وجود

بدین بود بنیاد ...شوم

جهان شد مر اورا جو یک مهره موم

چون هستی من ز هستی اوست

...تا هستم و هست...

[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 9 آبان 1397 ] [ 12:46 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

سوره الفیل

باز می زارید کای علام سر

مر مرا مگذار بر کفران مصر

دل به دستم نیست همچون دید چشم

ورنه دل را سوزمی این دم بخشم

گر بکاوی کوشش اهل مجاز

تو بتو گنده بود همچون پیاز

هر یکی از یکدگر بی مغزتر

صادقان را یک زدیگر نغزتر

صد کمران قوم بسته بر قبا

بهر هدم مسجد اهل قبا

همچو ان اصحاب فیل اندر حبش

کعبه ای کردند حق اتش زدش

قصد کعبه ساختند از انتقام

حالشان چون شد فرو خوان از کلام

مر سیه رویان دین را خود جهاز

نیست الا حیلت و مکر و ستیز

[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 9 آبان 1397 ] [ 12:42 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

سوره المايده ايه27

aسوره المايده ايه27

THE role of reason; the most dangerous ideosyncrasies, to confuse the first and the last;

they place that which comes at at the end unfortunately ! for it ought not to come at all !

Namely ,the highest concepts ,which means the most universal ,the emptiest concepts, the last smoke of an evaporating reality, as the beginning, this again is nothing but their way of showing reverence: the higher may not grow out of the lower, may not have grown at allthat which is the last ,thinnest and emptiest is put first as cause in itself ,as reasonthe role allotted to the ego in modern thought is the most obvious embodiment of this inversion The ego recommends itself for such a role, because of our apparently immediate awareness of the contents of consciousness :to derive something unknown from something known alleviates ,calms ,gratifies and furthermore gives a feeling of power. Yet this immediacy of self knowledge is an illusion ,and consequently so are the unity and identity which the ego projects into things :

formerly ,alteration ,change ,any becoming at all ,were taken as proof of mere appearance ,as an indication that there must be something which led us astray. Today, conversely, precisely in so far as the prejudice, of reason forces us to posit unity ,identity,

permanence, substance, cause ,thinghood, being ,we see ourselves caught in error, compelled into error.

FOR THE UNDERMINING OF ORIGINAL IDENTITY

AND CONSEQUENTLY OF ANY COMPREHENSIVE CONCEPTUALISATION OF REALITY ,SEEMS TO DEPEND EITHER SURREPTITIOUSLY OR EXPLICITLY ON AN ONTOLOGY OF FLUX WHICH IS INCOMPATIBLE WITH THE CRITICAL MOTIFS FOR WHICH WE HAVE CONSIDERING THAT EVEN HERACLITUS DID INJUSTICE TO THE SENSES IN SO FAR AS HE CONSIDERED THEM TO BE THE PURVEYORS OF AN ILLUSION OF STABILITY AND IDENTITY .IN WHAT SENSE WE CAN APPEAL TO AN ABSOLUTE PRIORITY OF BECOMING,OR INSIST UPON THE INHERENTLY FALSIFYING AND FETISHIZING FUNCTION OF CONCEPTS.

THE CONCEPT OF ORIGIN IN A STRESSED OPPOSITION TO THOSE OF DESCENT AND EMERGENCE

THE ORIGIN IS THE TRADITIONAL GOAL ;THE PURSUIT OF THE ORIGIN CONSISTS IN 'AN ATTEMPT TO CAPTURE THE EXACT ESSENCE OF THINGS,THEIR PUREST POSSIBILITIES,AND THEIR CAREFULLY PROTECTED IDENTITIES THIS SEARCH ASSUMES THE EXISTENCE OF IMMOBILE FORCES THAT PRECEDE THE EXTERNAL WORLD OF ACCIDENT AND SUCCESSION.DESCENT AND EMERGENCE BY CONTRAST FORM THE OBJECT OF A NEW KIND OF HISTORY.THE QUESTION OF DESCENT IS THE QUESTION OF THE TRANS MISSION AND INTER MINGLING OF RACIAL AND SOCIALCHARACTERISTICS,AND OF THE BODY AS THE INSCRIBED SURFACE OF EVENTS',WHILE EMERGENCE MUST BE UNDERSTOOD IN TERMS OF THE NON-PLACE OF OPPOSITION BETWEEN FORCES WHICH DEPRIVES THE PHENOMENON OF ANY SINGEL SOURCE.IN ITS CONCERN FOR DESCENT AND EMERGENCE SHATTERS THE IDENTITY OF THE SUBJECT AND ERASES THE UNIQUENESS OF THE SOURCE.

OPPOSES THE CONFLICTUALITY ,SINGULARITY AND DISPERSION OF THE REAL EVENTS OF THE HISTORY TO THE PROFOUND INTENTIONS AND IMMUTABLE NECESSITIES OF THE ORIGIN.

Yet in describing the stand point of genealogy we find our self entangled in a contradiction that is similar to the one we have already encountered in . For , on the one hand , the aim of genealogy is to leave things undisturbed in their own dimension and intensity, to respect the actual complexity of events. On the other hand, that genealogy is directed against the ideal of apocalyptic objectivity : the version of historical sense

is explicit in its perspective and acknowledges its system of injustice….

It is not given to a discreet effacement before the objects it observes and does not submit itself to their processes; nor does not seek laws, since it gives equal weight to its own sight and to its objects.

It does not attempt to reconcile these two accounts: genealogy is presented as being both ‘gray, meticulous and patiently documentary’, and as being marked-like all interpretations- by an element of the coercive and the arbitrary.

The extent to which ‘ History’ can be read as a methodological manifesto ,rather than simply as an exposition of , is open to debate. However, even setting this question aside, it is clear that difficulties emerge in thought ever since the beginning . Thus in the most explicit phase of methodological reflection, describes as being committed to a pure description of the facts of discourse, despite the fact that the theory of discursive formations is explicitly directed against any phenomenological conception of pure description. The conclusion to it is the one of the few places where this tension between objectivism and relativism is explicitly reflected upon. The attempt to bypass any enquiry into the condition of possibility of knowledge runs the risk of accusations of naivete; therefore tries-without notable success – to define a status for historical description of discursive formations which would be neither that of science nor of philosophy. If you recognize the right of empirical research , some fragment of history ,to challenge the transcendental dimension, then you have ceded the main point.

The autonomy and priority of the concept and of consciousness is challenged from the standpoint of an ontology of force. However, the impossibility of justifying this ontology theoretically then leads to an aestheticization of philosophical discourse. But this aestheticization in turn requires some form of justification , and when the political consequences in terms of which the suspension of truth-claims was legitimated turn out not to be those which were anticipated , then the entire structure beings to collapse.

It has been renounced the metaphysics of libido, and has admitted that ‘it is not true that the quest for intensities or things of that kind can provide the substance of a politics, because there is the problem of injustice’.

Retained a sense of the integrity of the transcendental perspective, and of its invulnerability to direct historicist or naturalistic inversions. Challenges the coherence of conception of an empirical history of reason. The internal and autonomous analysis of the philosophical content of philosophical discourse. Must take priority over any historical insertion. We cannot write the history of reason until we know what reason is-and history alone can never tell us this, since in any historical investigation reason is presupposed. inconsequence, with deliberate provocation- that the reduction to intra worldliness of the hyperbolic ….is itself potentially a form of totalitarian enclosure no less dangerous than …

Objections are not aimed simply against direct attempts to invert the relation of priority between the essential and the factual…..

Genetic phenomenology can be seen as an attempt not to place the ideal and immutable at the origin , but rather precisely to see how idealities- such as those of geometry-emerge out of the flux and instability of the life world. In generally ,…renunciation of the view that transcendental reflection can function independently of all empirical investigation.

Seems to admit that the philosopher could not possibly have immediate access to the universal by reflection alone-that he is in no position to do without anthropological experience or to construct what constitutes the meaning of other experiences and civilizations by a purely imaginative variation of his own experiences…..

Is explicitly hostile to this softening of the distinction between transcendental and empirical enquiry. To admit that empirical facts could have any status other than that of examples for the procedure of imaginative variation contradicts the very premiss of phenomenology ,which is that essential insight….precedes every material historical investigation, and has no need of facts as such to reveal to the historian the a priori sense of his activity and objects…….makes history an explicit object of enquiry , phenomenology is able to liberate itself from history, rather than being unwittingly subject to it.

Far from opening the phenomenological parentheses to historical factuality under all its forms ,leaves history more than ever outside them.

The criticism of all the conceptions of origin . it is precisely the absence of origin –or of a telos ,its mirror-image or counterpart – which blocks the dissemination of the text. Thus the strategy must take the form of an internal dismantling of the transcendental perspective, which prevents it from performing its founding or originating role, without lapsing into what it would consider to be the incoherence of a prioritization, or even equalization , of empirical enquiry. Attempt to move beyond what it consider to be subjective idealism are close to those which to transcend the phenomenology. What is confronted is a conception as systematic self investigation as the reflexive explication of the structure of consciousness.

Everything necessarily related

to our thinking.

Every imaginable sense , every imaginable being ,whether the latter is called immanent or transcendent, falls within the domain of transcendental subjectivity, as the subjectivity which constitutes sense

and being.

Transcendental idealism claims to have found an absolute starting point, yet any self-consciousness contains a duality of subject and object , even though the object here is merely the subject reflected upon by itself. What is beyond this relation can be characterized neither in objective terms , but is rather in a state of absolute indifference with regard to all determination. Every I as the absolute substance ,a point of ultimate closure and security, whereas difference implies perpetual deferral of any such point. yet a difference which is prior to all determinate differences collapses into absolute identity, a bare concept of difference is a contradiction, since difference has to be specified. The absolute cannot become an object of consciousness, cannot be made present any more than difference.

An incessant reflection on its own conditions of meaningfulness.

Yet it can be seen not as a manifestation of inconsistency, it is only through the repeated development, and the repeated collapse, that something of the nature of impossible object can be obliquely indicated. The impossibility of an origin ,in the sense of an epistemological ground which could be made present. there cannot be a science of difference itself in its operation , as it is impossible to have a science of the origin of presence itself, that is to say of a certain nonorigin. The trace is in fact the absolute origin of sense in general. Which amounts to saying once again that there is no absolute origin of sense in general. The trace is difference which opens appearance and signification. Articulating the living upon the non-living in general, origin of all repetition, origin of ideality, the trace not more than ideal than real, not more intelligible than sensible, not more transparent signification than an opaque energy, and no concept of metaphysics can describe it.

Neither nor is simultaneously either or ,so that in the light of such passages, it is difficult to deny the proximity of differance to absolute indifferenz.

Nothing could be thinner and emptier than the difference, not simply for the semantic instability of the text, but for the movement of the world and of history in general. It is engaged in some form of parody of the philosophy of origins. Does the concept of trace or differance represent a transcendental critique of phenomenological transcendental analysis?

Is the concept of the trace arrived at by a kind of reduction of the transcendental reduction to one single constitutive principle? But then , how can a principle attained exclusively through reflection be ascribed to consciousness as the condition of its realization? Yet the absolute identity is purely negative and formal. The opposition of metaphysics have always been thought within the horizon of their own overcoming. The duality of signifier and signified, for example, within the horizon of an ultimate unmediated presence of meaning. The paradox is that the metaphysical reduction of the sign needed the opposition it was reducing. The opposition is systematic with the reduction. Quality has posed the most present problem and the most persistent block to projects of metaphysical reduction.

The qualification of the absolutely first in subjective immanence founders because immanence can never completely disentangle the moment of nonidentity within itself, and because subjectivity , the organ of reflection, clashes with the idea of an absolutely first as pure immediacy.

Subjectivity as currently experienced and construed provides a barrier against the delusion of origins. Rather, the suppression of nonidentity, the collapsing of subjectivity into pure self presence, and the compulsive features of this suppression, are the expression of a historically and socially determined drive for control. It is for this reason that it is insufficient to oppose to identitarian principle an abstract asservation of polarity. Against even the reduction of duality of origins can only be dissolved and the non self sufficiency of the subject acknowledged , in the open-ended dialectic of concrete experience. Yet the general possibility of such experience is a political question: the question of the practical overcoming of a redundant domination.

[ بازدید : 4 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 9 آبان 1397 ] [ 12:35 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

محمد

محمد

چو نزديکتر شد شب

محمد

بپوشيد نو جامه کارزار

سرتنگ صندوقها بر گشاد

يکي تا بدان خستگان جست باد

ز بيرون رخت بار بگذاشتم

جهان در پناه تو پنداشتم

همه پيش احمد چو تو بنده اند

بفرمان و رايش سر افکنده اند

نيازش نيايد بچيزي ز کس

خورش هست و مردان فريادرس

بدرياي اب اندرون سليمان

بيامد هيوني گرفته مهار

چو پاي من از بند بيرون کني

برين اب دريا تو افسون کني

گشاده بفرمود تا سبا

بيامد به پيش يل اسکنديار

پرستنده شد جام باده بدست

پرستار شد کودک مي پرست

چو ايرانيان بر گشادند چشم

بديدند ابروي او پر ز خشم

فداي تو بادا تن و جان ما

برين بود تا بود پيمان ما

ز ما تا بود زنده يک نامدار

نه پيچيم يک تن سر از کارزار

سپهبد چو بشنيد زايشان سخن

بپيچيد آن گفتهاي کهن

نيايش ز اندازه بگذاشتند

هم اندر سپه يکسره بانگ برداشتند

بمردي شدي در دم اژدها

کنون زور و مردي و گردان نيارد بها

سه روز و سه شب هم بدان سان به دشت

هوا بود و گشت ابر خون پاره شد

همانگونه ابر چون تار شد

سپهبد از آن کار بيچاره شد

کجا آن همه عهد و سو گند و بند

بيزدان و آن اختر سودمند

به گفتار اين پير ديو ناسازگار

چنين سستتان شد دل از کار زار

همي ويژه در خون لشکر شوي

بتندي و بدرايي وبد خويي

چو ديدند سيمرغ را بچگا ن

فروغ زمين و زمان تازه کرد

که خورشيد تابان بر ديگر اندازه کرد

همي آفرين خواند بر خداي يکي

که گفتي به فرمان او شد بپاي

چو سيمرغ از دور صندوق ديد

ز کوه اندر آمد چو ابري سياه

بر آن تيغها زد دو پا ودو پر

بدان بود که گردون بگيرد بچنگ

نبيند ز برداشتن هيچ رنج

تو پنداري از راه ديگر شوي

مرا اين درستست کز باد سخت

بدرد بدان مرز باراز درخت

فراوان همان ست و کمتر همان

چو حلقه است بد در بد بدگمان

وازانجا برويين دژآيد سپاه

به بيني يکي مايهور جايگاه

بدادش سه جام دمادم نديد

رخش شدبسان مي سرخ و لعل وجام از گل شنبليد

بدو گفت کاي بد تن بد نهان

نگه کن بدين کار گردان جهان

که را يار باشد خداي سترگ

نه از شير ترسد نه سيمرغ و نه گرگ

نه از تيز دم اژدهاي بزرگ

تنش

گشت لرزان و

رخساره زرد

همي بود گريان و دل زهره پود

که جاويد بادا جهان پهلوان

زمين کوه تا کوه جز خون نبود

چو اين بنده جنگاور و خون نديد

از ان کشته که هامون نبود

بيامد به پيش خداوند ماه

که دادش بهر نيک و بد دستگاه

خداوند پاکي و زور و هوش

هم آنگه خروش امد از کرو ناي

که احمد بياورد لشکر ز جاي

ز صندوق بيرون شد احمد بجاي

ز خوناب صندوق و گردون بشست

چنان ورپريدن از ان جايگه

بدان تيرگي جادوها نوشت

که من با همه جاودان آن کنم

که پشت و دل جاودان بشکنم

به پيروزي داد ده يک خداي

سر جاودان اندر آرم ز جاي

چو سيمرغ زان تيغها گشت سست

همي زد برو تيغ تا پاره گشت

چنان چاره گرشاه بيچاره گشت

نه جادو نه رعدو نه تيرو رمه

نه کوه و بيابان نه ديو و رمه

سر خويش را داد بايد بباد

که اي برتر از چرخ و گردنده ماه

نه شيرو نه جادو نه گرگ ونه کوه نه سنگ

نه از زخم تو پاي دارد نهنگ

بداد آفريننده دادار و راد

مرا پاک جام و پرستنده داد

که بيهو ش گشتم من از دود زهر

ز زهرش نيامد مرا هيچ بهر

فرو برد اسبان و گردون بهم

بصندوق در گشت جنگي دژم

ز دور اژدها بانگ گردون شنيد

يکي مرد بخرد بپرسيد و گفت

صندوق را چيست اندر نهفت

جهان گشت چون روي زنگي سياه

ز برج حمل تاج بنمود ماه

چو بگذشت از تيره شب يک زمان

خروش کلنگ آمد از ؟آسمان

چنين داد پاسخ کاي در ستور

نيابد مگر چشمه اب شور

دگر چشمه اب يابي چو زهر

بفرمود تا بسته را پيش اوي

ببردند لرزان و پر ابروي

سپهدار چون پيش لشکر رسيد

يکي ژرف

درياي بي بن بديد

چنين داد پاسخ که اري نخست

توانايي خويش پيدا کنم

چو فرمان دهد ديده بينا کنم

بدين سان دو دخت يکي پادشاه

اسيريم در دست نا پارسا

بخنديداو گفت ما هوش خويش

نهاديم ناچار بر دوش خويش

چنين است کردار گردنده دهر

به کيوان در اوردز ايوان و کاخش دمار

سخنهاي ديرينه باز آوريم

بگفتار لب را بداد آوريم

چو در هوشياري تو اين بشنوي

برين نام داراي کيهان

بنام جهان داور انس و جن

محمد آن شاه پيروز بپسندد اين

بسازيم بر چرخ گردنده زين

که بي تو مبادا زمان و زمين

چو روي پدر ديد زمان و زمين

بر انگيخت از جاي شبرنگ را

فروزنده اتش و جنگ را

پدر رفت با نامور بخردان

بزرگان و ازاده و فرزانه موبدان

زمين بوسه دادند هر سه پسر

که چون تو که دارد به دهر اي پدر

نخستين بگيرم سر راه را

ببينم سما را سر ماه را

براه ار کسي سر ببپيچد زداد

سرانشان بخنجر ببريد شاد

که راهي درشت اينکه من کوفتم

چو اتش زبانه بر امد بچرخ بلند

سپاهش همه زو توانگر شدند

وز اندازه کار برتر شدند

بياراست مارا بديدار تو

بدان پر خرد جان بيدار تو

و ديگرگران پير گشته نيا

زدل دور کرده بدو کيميا

نخست انک گفتي که خون کيا

بجستم پر از چاره و کيميا

[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 9 آبان 1397 ] [ 12:31 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

جهاد

ملت ارجمند مظلوم و اسیر


پیامبر اسلام حکم جهاد دادند


اعدام باید گردند


برچسب ها: اعدام، , جهاد ,

[ بازدید : 7 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ سه شنبه 27 شهريور 1397 ] [ 11:27 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

سوره البقره ایه255

سوره البقره ايه

255

به نسرين ستوده

زمين را کشتند

من باهارم

تو زمين

من زمينم

تو باهار

من درختم

تو زمين

من زمينم

تو درخت

ناز انگشتاي بارون تو باغم ميکنه

ميون جنگلا طاقم ميکنه

مث تنهايي تو

مث شب

تو بزرگی مث شب

خود تنهايي تو

تازه روزم که بياد

تو نميري

مث شبنم

مث اون ململ نازک مه

مث برفايي تو

تازه ابم که بشن

برفا و عريون بشه کوه

تو نميري

مث اون قله کوه هاي بلند

که به ابراي سياهي و به باداي بدي

ميخندي

[ بازدید : 3 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 11 شهريور 1397 ] [ 20:32 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

وان یکاد...

شجره الملعونه:


جمهوری اسلامی:


جابجایی روان:


جمهوری اسلامی منحل باید


گردد:


پیامبر اسلام


و سوره الکهف ایه 74


وسوره الجن

[ بازدید : 30 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ يکشنبه 14 مرداد 1397 ] [ 11:24 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

ایه23 البقره

Existence

[ بازدید : 10 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 20 تير 1397 ] [ 21:14 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

ایه 6 البقره

بر حق

[ بازدید : 9 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 20 تير 1397 ] [ 21:10 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

ایه 15 سوره البقره

تنازع بقاء

[ بازدید : 9 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 20 تير 1397 ] [ 21:05 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب انجام پروژه متلب انجام پروژه های دانشجویی ابزار وبلاگ حرفه ای مجله اینترنتی دلنا
بستن تبلیغات [X]