کعبه خبر داد

کعبه خبر داد

ره دهربان دور فکن

که بر شاه چون بر اشفت بخت

بناکام ضحاک را داد تخت

چرا باز تاروتیره کند ماه وتیر

زمین را که سازد بدل چون بود

جهان وین زمین درنوردد چو نامه دبیر

همان چون شب وروز گردش پدید

بدان کز چه بد کین جهان افرید

اگر نیستی بندشان داد و دین

ربودی همی این از ان ان ازاین

گریزان همی شد شه اندر جهان

پریوار گشته زمردم نهان

در توبه را گم بباشد کلید

بدرگاه ما هر کش ارد ببند

نباشد پس از ما جو او ارجمند

هم اتش کند جوی طوفان هم اب

بگوید خط و نامه کردگار

بمردم فرستاد پیغام خویش

روانرا بشمشاد پوینده رنج

خرد را بمرجان گوینده گنج

از این پس پیغمبر بباشد دگر

بآخر زمان اید بدر

شنیدم ز دانش پژوهان درست

که تیروکمان(چشموابرو)

او نهاد از نخست

هم از نامه پیش دانان سخن

شنیدم که ساخت هردو ز بن

نبد پر بر تیر

انگه ز پیش

که احمد بساخت هنگام خویش

بدینگونه بد تا درفشنده مهر

بگردید ده راه گرد سپهر

ز گیتی خروشان همی خواند نام خویش

در راز یزدانش امد پدید

سپهریست نو پر ستاره بپای

جهانیست کوچک رونده ز جای

مرین گنج را هر که یابد کلید

یکی پنج روزه بهشتست زشت

جه تازی بدین پنج روزه بهشت

یکی پنج روزه بهشتست زشت

از آن خون با خوشه امیخته

که هست از رگ تا ک رز ریخته

سه جام از خداوند این رز بخواه

بمن ده رهان جانم از رنج راه

بمه بر شد از عاج مهره خروش

جها ن آمد از نای رویین بجوش

د ل یا غو کوس بستد ز تندر غریو

سر خشت بر کنددندان دیو

پر از خاک شد روی ماه از نبرد

پر از خاک شد روی ماه از نبرد

پر از گرد شد کام یا پشت ما هی ز گرد

جهان کرد پرگرد آورد جوی

ز خون خاست د رجای یا دریای ناورد جوی

زبانگ یلان مغز هامون بخست

از انبوه جان راه گردون ببست

زمین همچو کشتی شد از موج خون

گهی راست جنبان وکه چپ نگو ن یاجنبان گهی سر نگون

دزی بود هر پیل تازا ن بجنگ

ز هر سوی او گشته یازهردر دز)جهان خشت پران

خدنگ

زگرد سیه یاسپه خنجر جنگیان

همی تافت چون خنده زنگبان

فتاده در این ژرف تاری مغاک

نه زین گیتی از گیتی دیگرست

نه ارام جوی ونه جنبش پذیر

نه از جای بیرون ونه جای گیر

سپهرو زمین بسته بند اوست

جهان ایستاده بپیوند اوست

نهان از نگارست لیک اشکار

ببیندتو دیدن ورا روی نیست

فرو هشته زین خانه زنجیر چار

چراغش روان زندگانی ستون

هرانگه که زنجیر شد سست بند

ز هر گوشه ناگه بخیزد گزند

شود خانه ویران و پژمرده باغ

بیفتد ستون و ببرد چراغ

چو دریاست گیتی محممد

بر ین ژرف دریاست محمد گداز

چنین دان که محمد برترین گوهر است

درفشنده دریست محمد از جای پاک

رفیق رهش نیست زی جای خویش

تو کشتیش و رهش توشه دان

بتت خانه ای دان محمد درون

کشد کوه و همسنگ یکموی نیست

ره راست باد و خر د بادبان

ره دهربانان دوربفکن

که گربفکند ور بپوشد رواست

و گر نه بدان سر نداند رسید

درین ژرف دریا شود ناپدید

مپتدار محمد را که گردد نچیز

که هرگز نچیز او نگرد د بنیز

تباهی به چیزی رسد ناگریز

که باشد بگوهر تباه

سخنگوی محمد جاوذان بودنیست

نه گیرد تباهی نه فرسودنیست

از این دو برون نیستش سرنبشت

اگر دوزخ جاودان گر بهشت

زبس نعره هر کوه نیمی بکاست

به هر کشور از خون دو صد چشمه خاست

باخر زمان احمد اید بدر

ز کوچک جهان راز

محممدکشاید

خط و نامه کردگار

بر ارد ز دجال و خیلش هلاک

کعبه

بر ان که یکی پیر مرد

براورده وز گردش روز گرد

گلش گشته گل سرو زرین کناغ

چو پر حواصل شده پر زاغ

شده تیر بالا کمان وار کوژ

کمان دو ابرو شده سیم توژ

برهنه سر و پای پوشیده تن

ز برگ درخت و گیا پیرهن

ازو پهلوان جست راه سخن

که ای راست دل کوژ پشت کهن

برینگونه ان که خرم ز چیست

برو بر نشان کف پای کیست

پرستنده پیر افرین بر گرفت

چنین گفت کایدر بسست از شگفت

از ان انکه ایدون خوش و خرمست

که با فر فرخ پی ادمست

نشان پیست پیش اینکه از پیش تست

دو هفتاد گامست هر پی درست

از ایدر بدریا دو میلست راس ت

شدی او به گام هر گه که خواست

ز دریا درون هر شب ابری بلند

بر اید غریونده چون دردمند

باب مژه هر پیش بیش وکم

بشوید نبارد دگر جای نم

ز مینو چو ادم برین که فتاد

همی بود با درد وبا سرد باد

ز دل دود غم رفته بر افتاب

دو دیده چو دریا دورخ جوی اب

بصد سال گریان بد از روزگار

همی خواست امرزش از کردگار

چنین تا بمژده بیامد سورش

کز او کام دل یافتی کم خروش

ز دیده بدان خرمی نیز نم

ببارید چندانکه هنگام غم

از ان اب غم کز مژه رخ بشست

همانکه حسن و خار زایدر برست

وز ان اب شادی کش از رخ دوید

همه سبزه و داروی و گل دمید

غمی ماند جفتش تهی زو کنار

همی ماهی اورد از قعر اب

بپختی میان هوا زا فتا ب

خور و خوانش ماهی بریان بدی

بر ادم شب و روز گریان بدی

وز اندوه ادم ازایدربدرد

شب و روز گرینده وروی زرد

چو گاه ستایش ستادی بپای

سرش باسمان بر رسیدی بجای

هم از وی فرشته شنیدی خروش

همو یافتی راز ایشان بگوش

فرستاد پس کردگار از بهشت

بدست سروش خجسته سرشت

ز یاقوت یکپاره لعل فام

ذرفشان یکی خانه اباد نام

مر انرا میان جهان جای کرد

پرستشگهی زو دلارای کرد

بدانگه که بگرفت طوفان جهان

شد ان خانه سوی گر زمان نهان

همان جایگه ساخت خواهد خدای

یکی خانه کز وی بود تن بپای

بفر پسینتر ز پیغمبران

بسی خوبی افزود خواهد بران

چو رخ زو بتابی شود تن تباه

چو سنگش ببوسی بریزد گناه

چو شد سال ادم تمامی هزار

شد از گیتی کرده انگه سوی کردگار

ورا شیث پوشید در خاک تن

سروش اوریدش ز مینو کفن

نشانگاه گورش کنون ایدرست

یکی بهره از وی بذریا درست

چو نوح امد ویافت ایدر درنگ

کشید استخوانش بدژ هوخت گنگ

از ان این که از گوهر وگل نکوست

که بر وی نشان کف پای اوست

نه کوهس ت از این برزتر در جهان

نه یاقوت دارد جز این جای کان

هم از هر کجا چیز خیزد دگر

بدین مرز باشد بهاگیرتر

بپرسید ازوپهلوان جهان

که بر من بباید گشاد این نهان

جو مردم گشاده کف دستو روی

چو میشان نهفته همه تن بموی

ز بیگانه مردم بودشان گریز

بتازند وز تک به از باد تیز

جزیری همان جاست نزد کله

که کشتی بدو دیر یابد خله

همه پر درختان با بارو برگ

کهو دشت و بیشه همه پیل و گرگ

درو بیکران مردم زورمند

ستمکاره وخونی وپر گزند

کرا یافتند از دگر مردمان

کشند از سرش کاسه هم در زمان

چو ساز عروسی دختر کنند

بکابین همه کاسه سر کنند

خورش هم بدان کاسه ارند پیش

توانگر تر انکس کش ان کاسه بیش

میان درختان بروز شکار

بگیرند بر پیل راه ا شکار

نخستین ز پای اندر ارند زود

وز انجا گریزند پس همجو دود

از ایرا که پیلان دیگر بکین

بر ان بوی کشته دوند از کمین

بخشم ان زمین زیر و از بر کنند

درخت فراوان ز بن برکنند

چو پیلان از انجای گردنذ باز

شوند ان گره در شب دیر باز

مر ان پیل را پاره پاره زنیش

کنند و برد هر کسی بهر خویش

ندارند خود کشته و چارپای

نورزند جز میوها جا بحای

ز پیلست هر گونشان خوردنی

هم از چرم او هرچه گستردنی

کرا مرد سنگی گران در شتاب

ببندندو زود افکنندش در اب

فکنده همه بیشه شان میل میل

سروهای گرگ ست و دندان پیل

داروی گونه گون از ان بیشه جایی نخیزد فزون

حرم :کعبه

کنون ز ابر دریای معنی گهر

ببارم گل دانش ارم ببر

فزایم ز جان افرین شاه را

که زیباست مر خسروی گاه را

بزرگی که با اسمان همبرست

ز تخم براهیم پیغمبر ست

نبشتست بخت از پی کام خویش

بدیوان فرهنگ او نام خویش

بفرش توان رفت بر مشتری

بنامش توان بست دیو و پری

تن و همتش را سرانجا م برست

که انجا که ساقش زح ل را سرست

بصد لشکر اندر گه رزم و نام

نپرسید باید ز کس کو کدام

اگر خشتی از دستش افتد بروم

شوندش رهی هر که زان مرز و بوم

جهان را اگر بنده خواند ز پیش

ز بهرش کند حلقه در گوش خویش

ز گردون چنان کرد جاهش گذار

کز او نیست برتر مگر روزگار

فرستست خشت شبگاه پیام

نبردش نویدست و کشتن خرام

عقابیست تیرش که در مغز و ترگ

بچه فتح باشد ورا خایه مرگ

برون ازپی دینش پیکار نیست

برون از غزاش ایچ کردار نیست

ستون سپهر روان رای اوست

سر تخت و بخت جوان جای اوست

دو دستش تو گویی گه کین ومهر

یکی هست دریا ودیگر سپهر

چنانست دادش که ایمن بناز

بخسبد همی کبک در چنگ باز

درین موجها گوهر و جود نم

در ان ماه تیغو ستاره درم

گر ان گو هر و زر کرا داد پیش

بیک جای گرد اری از و کم و بیش

بدین کرد شاید نهان افتاب

بدان شاید انباشت دریا ی اب

کرا راند خشمش فتد در گداز

کرا خواند حودش برست از نیاز

چنان تاج و اورنگ را شاه نیست

چنو چرخ فرهنگ را ماه نیست

ز هر افسری تیزتر افسرش

ز هر گوهری پاکتر گوهرش

همایست مر چرخ را از فراز

که شاهی دهد او براز

بچوگان چو برذاشت گوی ز رنگ

ز بیمش بگردد رخ مه ز رنگ

کمندش چو گیرد گردد رها

تو گویی که برداشت ابر اژدها

ز هامون شب تیره بر چرخ تیر

کشد رشته ذر چشم سوزن بتیر

چو مالد بزه گوشهای کمان

بما لد بکین گو ش گشت زمان

بباد تک اسپش بخاور زمین

کند غرقه کشتی بدریای چین

تف تیغش از هند شب کرد بوم

کند سرد قندیل رهبان بروم

روی ذانش ارای راد و خطیر

زمین حلم ودریا بر تیزویر

ز چرخ برین تا بارمیده خاک

چه و چند گیتی بدانسته پاک

شهی مایه شاهی و سروری

بزرگی ز گوهر بگوهر نگینیوهم کر غری

دل اختر ازجان هواجوی اوست

زبان زمانه ثنا گوی اوست

سخنهاش درست و دادش سرشت

خبرهاش هر یک چراغ بهشت

بنیزه مه ارد ز گردون فرود

بناوک بکیوان فرستد درود

ز ذر یا کند در تف تیغ میغ

ز باران خونین کند میغ تیغ

پناه جهان خسرو ارجمند

دل گیتی امید و بخت بلند

بزرگی که اختر گه مهروخشم

بفرمان او دارد از چرخ چشم

بهی در خور تخت او روز بار

زهی از در بخت او روزگار

ز شمشیر او لعل جای کمین

سزد گر کشد بر مه این شاه سر

نه زین به شهی درخور گاه بود

هر ان کز غم جان وبیم گناه

بزنهار این خانه گیرد پناه

ز بد خواه ایمن شود وز ستم

چو از چنگ یوز اهو اندر حرم

اگر داد باید شهی هر چه هست

دهد این شه و ندهد اورازدست

چنین باد تا جاودان نام او

مگر داد چرخ از ره کام او

همی تا بماند زمان وزمین

بفر مانش بادا هم ان وهم این

ت ن و زندگانی ش چون کدخدای

سلب روز و شب بر جها ن ش

سرای

ز بالای تابنده ماه افسرش

ز پهنای گردون فزون کشورش

[ بازدید : 25 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ شنبه 18 مهر 1394 ] [ 12:58 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود آهنگ جدید دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب افزایش فالوور اینستاگرام ثبت برند مجله اینترنتی دلنا
بستن تبلیغات [X]