سوره اسراء ایه60

سوره اسراء بنی اسرائیل ایه 60

شجره الملعونه

بدو گفت کان خون گرم من است

بریذه ز بن بار شرم من است


خلاصه خیلی فشرده نمایشنامه ای که وزارت ارشاد

شاگرد کله پز

مجوز پخش انرا نداد

شجره الملعونه

سوره بنی اسراءیل اسرا ایه 60

من کور هستم

دوستان آمده ام باز

بدو گقت کان خون گرم من است

که این دفتز ممتاز

کدام شاهکار؟

همه اش سوء تفاهم

من کور هستم

کنم باز و شوم قافیه پرداز

ولی کمترین اثری از او ندیدم

وسخن را کنم اغاز

از یک سوراخ

از یک روزنه بدبخت

به تسبیح خداوند تبارک و تعالی

اما خنده خشک و زننده پیر مرد روی سیاه این خنده مشعوم

در این وقت از خود بیخود شده بودم

مثل اینکه من اسم او را قبلا شنیده بودم

که غفور است و رحیم است

صبور است و حلیم است

رئوف است وکریم است

کبیر است و عظیم است

بصیر است و علیم است

نصیر است و نعیم است

قدیر است وقدیم است

Do not touch tree:please

ایا ناخوش بودم

راهش را گم کرده بود

خدایی که بسی نعمت سرشار به ما ادمیان داده

لباس سیاه چین خورده ا ی پوشیده بود

که قالب و چسب تنش بود

سپردی به من دختر ایران

که تا باز خواهی تنش بی روان

گهرهای گران داده

سرو صورت و جان داده

تن و تاب وتوان داده

بریده ز بن باز شرم من است

از افتاب امان داده

زافات امان داده

رخ و روح و روان داده

لب وگوش و دهان داده

دل و چشم و زبان داده

شجره الملعونه

شکم داده و نان داده

Do not touch tree

کمالات نهان داده

هنرهای عیان داده

و توفیق بیان داده

و اینها پی ان داده که از شکر عطا و کرمش چشم نپوشیم و

زهر غم نخروشیم

وتکبر نفروشیم

در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت چشمهای بی اندازه درشت او دیدم

من کور هستم

ز هر درد

نجوشیم و

هر که پایبند خرافات بود

ترسد از این روز

که مشهور به نحسی ست

بی انکه بداند که نحسی ز پی چیست

و می از ساغر توحید بنوشیم

و بکوشیم که تا از دل و جان شکر بگوییم عنایات خداوند مهین

را

ایا همیشه دو نفر عاشق همین احساس را نمیکنند

افرینندهی دانا خداوند توانا و مهین خالق یکتا و بهین داور دادار

کزو گشته پدیدار

Do not touch tree

به دهر این همه اثار چه دریاو چه کهسار

چه صحراو چه گلزار

چه انهارو چه اشجار

اگربرگ و اگر بار

هر که پایبند خراقات بود ترسد از این روز که مشهور به نحسی است

اگر نور واگر نار

اگر مور و اگر مار

واگر ثابت وسیار

خنده خشک و زننده پیرمرد قوز کرده که شالمه هندی دور سرش بسته بود

عبای زرد پاره ای روی دوشش بوذ

من کور هستم

خدایی که خبر دار بود از همه اسرار

ترسیدم گوش او

از صدای من متنفر بشود

غنی باشدو غفار

شود مرحمتش یار

سکوت او حکم معجز را داشت

در این دار و در ان دار

بعد از مدتی پدر بزرگم عاشق

یگ دختر باکره

رقاصه معبد

میشود

به اخیارو به زهادوبه عباد و به اوتاد

و به احاد و به افراد نکوکار

من هم رفتم درون کالسکه

میان جای مخصوصی که برای تابوت درست شده بود

دراز کشیدم

سرم را روی لبه ان گذاستم

خدایی که عطا کرده به هرمرغ پرو بال

به هر مارخط و خال

حالا من میتوانستم حرارت تنش را حس بکنم

به هر شیر پر و یال

به هر کار و بهر حال بود قبله امال و شود ناظر اعمال

ترسد از این روز که مشهور به نحسی است

فتد در همه احوال ازو سایه ی اقبال به فرق سر ان قوم که پوینده ره خیر .ونکوکاری و دینداری و هشیاری و ایمان وصفا و کرم و صدق و یقین را.

ارزومند م وخواهنده

بوسیله رشته ای نامرئی

شجره الملعونه

که بخشد کرم

مثل اینکه من اسم او را قبلا میدانستم

ایزد بخشنده

به هر بنده

من کور هستم

من قادر بودم باسانی به رموز قدیم

به اسرار کتابهای مشکل فلسفه

معماهای الهی

يک خدا شده بودم,از خدا هم بزرگتر بودم

من تابوت هم میسازم

به اندازه هر کسی دارم

مو نمیزنه

شکیبایی و تدبیروتوانایی وبینایی

ودانایی بسیار که با پیروی از عقل ره راست بپوییم

و از هر قصه ی شیرین و حد یث نمکین پند بگیریم و

نصیحت بپذیریم و چنان مردم فرزانه بدان گونه حکیمانه

در این دار جهان عمر سر اریم که از کرده خود شرم نداریم

بریده ز بن بار شرم من است

وره بد نسپاریم و

به درگاه خدا شکر گزاریم که

ما را به ره صدق وصفا کرم عدل

چنان کرده هدایت

ز سر لطف و عنایت که ز ما خلق ندارند شکایت

به از این نیست حکایت

شجره الملعونه

به از این نیست درایت

که ز حسن عمل ما به نهایت

همه کس راست رضایت

من تابوت هم میسازم

به اندازه هر کسی

دارم مو نمیزنه

بدون شرح

حس می کردم که این دنیا برای من نبود.برای یک دسته آدمهای بی حیا پررو گدامنش معلومات فروش چاوادار و چشم و دل گرسنه بود –برای کسانی که به فراخور این دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای

یک تکه لثه دم می جنبانید گدایی می کردند و تملق می گفتند.

نمی دانم چرا هر جور زندگی و خوشی دیگران دلم را به هم می زد-...به من چه ربطی داشت که فکرم را متوجه زندگی احمق ها ورجاله ها بکنم که سالم بودند خوب می خوردند خوب می خوابیدند خوب جماع می کردند وهرگز ذره ای از دردهای مرا حس نکرده بودند وبالهای مرگ هر دقیقه به سر وصورتشان سابیده نشده بود؟

بدون مقصود معینی از میان کوچه ها بی تکلف ازمیان رجاله هایی که همهء آنها قیافه طماع داشتند و دنبال پول و شهوت می دویدند گذشتم.-...همهء آنها یک دهن بودند و منتهی به آلت تناسلی شان می شد.

چیزی که تحمل ناپذیر است حس می کردم از همهء این مردمی که می دیدم ومیانشان زندگی می کردم دور هستم ولی یک شباهت ظاهری یک شباهت محو و دور و در عین حال نزدیک مرا به آنها مربوط میکرد-همین احتیاجات مشترک زندگی بود که از تعجب من می کاست-شباهتی که بیش تر از همه به من زجر می داد این بود که رجاله ها هم مثل من از این لکاته از زنم خوششان می آمد واو هم بیش تر به آنها راغب بود- حتم دارم که نقصی در وجود یکی از ما بوده است.

از وقتی که بستری شدم در یک دنیای غریب وباور نکردنی بیدار شده بودم که احتیاجی به دنیای رجاله ها نداشتم. یک دنیایی که در خودم بود یک دنیای......

برای رجاله ها که زندگی آنها موسم وحد معینی دارد مثل فصلهای سال و در منطقه معتدل زندگی واقع شده است صدق میکند.ولی زندگی من همه اش یک فصل و یک حالت داشته- مثل این است که در یک منطقه سردسیر و در تاریکی جاودانی گذشته است...

صورت من شکل قیافه های مضحک و ترسناکی را داشت

.گویا همه شکلها همه ریختهای مضحک ترسناک وباورنکردنی که در نهاد من پنهان بود به این وسیله همه آنها را آشکار می دیدم-این حالات را در خودم می شناختم و حس می کردم و در عین حال به نظرم مضحک می آمدند.همه این قیافه ها در من و مال من بودند صورتکهای ترسناک جنایتکار و خندهآور که به یک اشاره سر انگشت عوض می شدند.-شکل پیرمرد قاری شکل قصاب شکل زنم همه اینها را در خودم دیدم.گویی انعکاس آنها در من بوده- همه این قیافه ها در من بود ولی هیچ کدام از آنها مال من نبود.آیا خمیره و حالت صورت من در اثر یک تحریک مجهول در اثر وسواسها جماعها و ناامیدی های موروثی درست نشده بود؟و من که نگهبان این بار موروثی بودم به وسیله یک حس جنون آمیز و خنده آور بلا اراده

فکرم متوجه نبود که این حالات را در قیافه ام نگهدارد؟شاید فقط درموقع مرگ قیافه ام از قید این وسواس آزاد می شد و حالت طبیعی که باید داشته باشد به خودش میگرفت. ولی آیا در حالت آخری هم حالاتی که دائما اراده تمسخرآمیز روی صورتم حک کرده بود علامت خودش را سخت تر وعمیق تر باقی نمی گذاشت؟ به هر حال فهمیدم که چه کارهایی از دست من ساخته بود به قابلیتهای خودم پی بردم- یک مرتبه زدم زیر خنده چه خنده خراشیده زننده و ترسناکی بود.....

زندگی با خونسردی و بی اعتنایی صورتک هر کسی را به خودش ظاهر می سازد گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد-بعضی فقط یکی از صورتکها را دائما استعمال می کنند که طبیعتا چرک می شود و چین و چروک می خورد.این دسته صرفه جو هستند-دسته دیگر صورتکهای خودشان را تغییر می دهند ولی همین که پا به سن گذاشتند میفهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و به زودی مستعمل و خراب می شود آن وقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون می آید.

مدینه فاضله

شب با سایه های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود.

در این اتاق که مثل قبر هر لحظه تنگ تر و تاریک تر می شد.

اتاقم یک پستوی تاریک و دو دریچه با خارج با دنیای رجاله ها دارد.یکی از آنها رو به حیاط خودمان باز می شود و دیگری رو به کوچه است – و از آنجا مرا مربوط با شهر ری می کند-شهری که عروس دنیا می نامند وهزاران کوچه پس کوچه و خانه های تو سری خورده مدرسه وکاروانسرا دارد-شهری که بزرگ ترین شهر دنیا به شمار میاید پشت اتاق من نفس میکشد و زندگی می کند.اینجا گوشه اتاقم وقتی که چشمهایم را روی هم می گذارم سایه های وهم ومخلوط شهر:آنچه که در من تاثیر کرده-با کوشکها مسجدها و باغهایش همه جلو چشمم مجسم می شود.

در این اتاق که مثل قبر هر لحظه تنگ تر و تاریک تر می شد شب با سایه های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود...

اتاقم مثل همه اتاقها با خشت وآجر روی خرابه هزاران خانه قدیمی ساخته شده بدنه سفید کرده و یک حاشیه کتیبه دارد –درست شبیه مقبره است-

من کور هستم

هرکه پابند خرافات بود ترسد از این روز که مشهور به نحسی است

ولی اگه ازان نیست که نحسی ز پی چیست

بی آنکه ملتفت شده باشم مثل مهر گیاه پاهایش پشت پاهایم قفل شد و دستهایش پشت گردنم چسبید-

خواستم با حرارت تن خودم او را گرم بکنم حرارت خود را به او بدهم و سردی مرگ را از او بگیرم شاید به این وسیله بتوانم روح خودم را در کالبد او بدمم- لباسم را کندم رفتم روی تختخواب پهلویش خوابیدم-مثل نر و ماده مهر گیاه به هم چسبیده بودیم اصلا تن او مثل ماده مهر گیاه بود که از نر خودش جدا کرده باشند و همان عشق سوزان مهر گیاه را داشت-

مثل این بود که تن او را از آغوش جفتش بیرون کشیده باشند-مثل ماده مهر گیاه بود که از بغل جفتش جدا کرده باشند.

او همان حرارت عشقی مهر گیاه را در من تولید کرد.

مدینه فاضله

روی یک رشته کوه آثار و بناهای قدیمی با خشتهای کلفت ویک رودخانه خشک در آن نزدیکی دیده می شد-

در این ساعت همه سایه های روی کوه جان گرفته اند و آن دخترک یکی از ساکنان سابق

شهر ری بوده

به نظرم میآمد که از میان یک شهر مجهول ونا شناس حرکت می کردم ..مثل این بود که هرگز یک جنبنده نمی توانست در آنها مسکن داشته باشد ولی دیوارهای سفید آنها با روشنایی ناخوشی می درخشید.

مثل این بود که هر گز یک موجود زنده نمی توانست در این خانه ها مسکن داشته باشد.

این پنجره ها به چشمهای گیج کسی که تب هذیانی داشته باشد شبیه بود.نمی دانم دیوارها با خودشان چه داشتند که سر......

این همان کسی بود که تمام زندگی مرا

زهرالود کرده بود ویا اصلا زندگی من مستعد بود که زهر الود بشود

و من بجز زندگی زهرالود زندگی دیگری را نمیتوانستم داشته باشم

در این لحظه افکارم منجمد شده بود

یک زندگی منحصر بفرد عجیب در من تولید شد

چون زندگیم مربوط به همه هستیهایی میشد که دوروبر من بودند

بهمه سایه هایی که در اطرافم میلرزیدندووابستگی عمیق وجدایی نا پزیر

با دنیا و حرکت موجودات و طبیعت داشتم وبوسیله رشتهای نامرئی جریان اضطرابی بین من و همه عناصر طبیعت برقرار شده بود هیچگونه فکر و خیالی بنظرم غیر طبیئی نمیامد

میخواستم این چشمهاییکه برای همیشه به هم بسته شده بود...

امدم کنار تخت او

چون دیگر این تخت مال او بود

همان خطوطی که از این صورت در من موئثر بود انتخاب بکنم

یعنی ان موهومی که از صورت او در من تاثیر داشت پیش خودم مجسم کنم

چشمهای بسته او

ایا لازم داشتم که دوباره انها را ببینم

ایابقدر کافی در فکر و مغز من مجسم نبودند

چشمهای بیمار سرزنش دهنده او خیلی اهسته باز وبصورت

من نگاه کرد

برچسب ها: گور خواب , quran ,

[ بازدید : 29 ] [ امتیاز : 0 ] [ نظر شما :
]

[ چهارشنبه 8 دی 1395 ] [ 14:46 ] [ farid ghahramani ]

[ ]

ساخت وبلاگ تالار ایجاد وبلاگ عکس عاشقانه فال حافظ فال حافظ خرید بک لینک خرید آنتی ویروس دانلود تک آهنگ انجام پروژه متلب انجام پروژه متلب انجام پروژه های دانشجویی ابزار وبلاگ حرفه ای مجله اینترنتی دلنا
بستن تبلیغات [X]